ماجرای شیر شاه و خر شاه
شیری قصد شکار خری کرد.خر برای رهایی از چنگ شیر چاره ای اندیشید.در حالی که عر عر می کرد و سم بر زمین می کوبید به سمت شیر رفت.شیر با ابهت خاصی گفت: مگر نمی دانی من کی هستم؟من سلطان جنگل شیر هستم.خر گفت: من هم خر شاه،سلطان جنگل های دنیا هستم!.
شیر ترسید و تقاضای عفو کرد. خر گفت:به شرطی تو را می بخشم که به من خیانت نکنی و اگر سه بار مرتکب اشتباه شوی، تو را می کشم. آنگاه با هم راه افتادند.میان راه خر درون مردابی از گل ولای افتاد و شیر او را نجات داد.خر گفت: این یک اشتباه بود،من می خواستم ببینم عمق مرداب چقدر است.بار دوم یک مار خر را نیش زد و شیر با دادن یک گیاه دارویی به او از مرگ نجاتش داد ولی خر گفت این بار هم اشتباه کردی و من می خواستم میزان مقاوتم در برابر سم را شناسایی کنم! بار سوم كله ي خر درون يك شي حلبي گير كرد و در حالي كه داشت خفه مي شد شير به او كمك كرد تا كله اش را بيرون بياورد اما خر به شير گفت نبايد اين كار را مي كردي چون من داشتم ظرفيت تنفسي خودم را اندازه گيري مي كردم.با ديدن اين وضعيت شير پا به فرار گذاشت ودر بين راه گرگي او را ديد و پرسيد:چرا فرار مي كني!؟ شير جواب داد:از دست خر شاه فرار مي كنم! وقتي شير نشانه هاي خر را گفت ، گرگ بسيار خنديد و رو به شير گفت او خر است.من ده از آنها را همزمان شكار مي كنم، بيا برويم سراغش.
شير مي ترسيد اما سر انجام به شرط اينكه دم هايشان را به هم گره بزنند راضي شد كه بروند.خر كه ديد گرگ و شير مي آيند خيلي ترسيد ولي با اين حال و با اعتماد به نفس تمام رو به گرگ گفت:آفرين گرگ عزيز! دستورم را خوب اجرا كردي وشير را برايم آوردي! شير كه فكر كرد گرگ سرش را كلاه گذاشته پا به فرار گذاشت و گرگ را روي زمين كشيد و با خود برد!!!!.
